اهم اهم

عع سلام:)

امروز ب روایتی پونزدهم ماه مرداده... هی چپ چپ نگا کنین!! من حتی یادم نمیاد دیشب شام چی خوردم:| اما خب ی دانش آموز همیشه میدونه امروز چندمه ینی امروز ک ن کلن میدونه هرروز چندمه البته عبارت "هرروز چندمه" اشتباهه اما خب بیخیال دیگه! عح!
داشتم چی میگفتم؟؟ عااا فک کنم هیچی نمیگفتم راستش... [سرش را میخاراند] 

خب پس نتیجه گرفتیم ک من هیچی نمیگفتم اما خب مگه میشه؟:/ من اومدم اینجا ک ی چیزی بگم مسلمن:/ اما شت خب یادم نمیاد ینی میدونین رشته کلام از دستم پریده:(( ایهه ایههه. خب بگزارید از اول مرور کنیم... امروز ب روایتی پونزدهم ماه مرداد است.... ماه مرداد است.... مرداااد استتت؟ عاااا یادم آمد:D میخاستم چرت و پرت بگویم!! [از زور خنده جامه میدرد] 

خوعب (=خب) امروز من ب مدرسه رفتم. مدرسه جای خوبیست. در مدرسه ب ما یاد میدهند ک دست در مماخمان نکنیم و گیگیلی در نیاوریم و خب آو کورس ب هر طرف شوت نکنیم (اما زیر نیمکت هم نچسبونیم لنتیااا) خلاصه ک میگفتم اصغر را بوس نکنیم، خودمان را برایش لوس نکنیم اما خب ما بی ادبیم و همه این کارها را میکنیم:| درست اما خب اگر در مدرسه این کارها را بکنیم خشتکمان را در سرمان فرو برند و مارا میزنند مارا میخورند مارا گریه. البته موضوعی ک هست این اسد ک در مدرسه ی ما هیچ چیز وجود خارجی داری ب نام اصغر -حتی مصغر و حتییی حپه پصغر قیح قیح- وجود خارجی ندارد ک ما بخاهیم او را بوس کنیم چ برسد ب اینکه خودمان را نیز برایش لوس کنیم!

مدرسه را میگفتم یا اصغر را یا گیگیلی را؟؟ مدرسه را... عاری دگر ای فرزندانم -یعنی ای کسانی ک وبلاگ مرا میخانید ک مانند اصغر وجود خارجی ندارید اگر دارید سریع مراجعه کنید ب دفتر پارک لطفن!! یعنی یک نظر بگذارید خب لنتی ها:((- عاه میگفتم، ای فرزندانم... هیچگاه در زندگیتان از تحصیل جا نمانید البته اگر ماندید هم ماندید خیلی اشکالی ندارد [لال میمیرد]

خب امروز ما در (مادر ن هااا ما در دقت کنین ماا در ما داخل) امروز ما در زنگ اول چیز داشتیم... عع چیز دیگر!! یادم رفت باز:| عاهاا زیست داشتیم:D من زیست دوست:D من دیوانه زیست:D عاری دگر زیست داشتیم و معلم آمد در کلاس و کلی چیز های جذاب (چرت و پرت) درس داد. یک جایش ک ما بدبختان در حال برداشتن نت بودیم دااد زد منو نگاه کن و همه دانش آموزان در حالی ک شرمنده شرمنده شرمنده شرمنده شرمنده شرمنده (شرمنده دیگه عح) قلبشان آمده بود در شرتشان او را نگاه کردند ک داشت هار هار میخندید:| هار هور هیر و مرض (!!) هیچی دیگر بنده خدا میخاست پاسخ ب محرک های طبیعی را درس بدهد:| ن ک فکر کنید بیماری چیزی هست هااا ننن بنده خدا خیلی هم غیر بیمار و غیر چیز است، فقد کمی نمیخاهد کلاسش خشک باشد (پس شلوار دانش آموزان را خیس میکند از ترس!!)

خوعب زنگ دوم فیزیک داشتیم خاطره خاصی ندارم چون خابیده بودم:"| فیزیک ندوس خا:"|

زنگ سوم ریاضی داشتیم و من جزوه ام را جا گذاشته بودم... جالب اسد ک معلم اصلن کسی ب نام الآهه نمیشناسد اما اد (عَد؟؟) امروز ک من جزوه نداشتم گفت قهاری بیا پای تخته:| آن هم چ سوالی؟ همان سوالی ک دو نفر قبل نتوانسته بودند حل کنند:| یعنی شت بود ک در فضای کلاس طنین می انداخت!! هیچی دگر برایش توضیح دارم ک ببین هانی من جواب دارم عاما تو خونه س دقیقن رو میزمه زیر مانتوم ک پتومو صب پرت کردم روش و او هم ب من خندید و گفت برو بشین بلا:(( بیجور (=بیشعور)

زنگ چهارم شیمی داشتیم و خب او درس داد و چیز خاصی اتفاق نیوفتاد عااااااا چرا! [با دست ب سرش میکوبد] یک بار خاسدم یاواشکی آب گازدار بزنم در رگ ک تا درش را باز کردم یک صدای پیــــسِ ملایم با شتابِ رو ب بالایی از آن ساطع شد (خارج شد) و معلم برگشت اما خوشبختانه مرا ندید:))

دگر همین اتفاقات دگر....

بماند ک مادر جان نمیگذارد من ب المپیاد بروم و اگر نگذارد من میروم و پشت در کلاس بساطم را پهن میکنم و مینشینم!!!

و اتفاق دیگری ک امروز افتاد تنگ شدن خیلی یوهویی دلم برای امید بود ک خب دستم را روی گردنبند امیدم گذاشتم و چهره اش را تصور کردم و ب یاد آخرین جمله اش :"عاشقتم زشتِ من" آرام گشتم [عینکش را در می آورد و از قهوه اش مینوشد][متن سفید]


الآن هم بروم ک کلی مشق دارم کلییی:((